گاه "نامه"اتاق کودک...

گاهی می نویسم...از کودک و برای کودک


یه دسته گل مریم خوشگل خریدم وسوار موتور می تازم، بگی نگی یه بادی می وزه و شاخ و برگ گل رو قلقلک می ده خدا کنه تا برسم دسته گل خراب نشه! ...یکی از دوستای قدیمی رو می بینم..."سلام"...موتور رو نگه می دارم.

-         سلام خوبی؟

-         خوبم الحمدا...خیر باشه با دست گل کجا میری؟

-         بیمارستان...راستش رو بخوایند امروز بابا شدم...

-         به به مبارک باشه...بابا تو کی ازدواج کردی که حالا بچه دار شدی؟

-         دیروز...

-         دیروز؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

-         آره انگار همین دیروز بود ...خب دیگه خاصیت عمر همینه که سال رو به روز می چسبونه

-         خب به سلامتی حالا دختره یا پسر؟

-         یه دختر ناز

-         مبارک باشه خدا حفظش کنه

-         ممنون

-         مزاحمت نشم می دونم دل تو دلت نیست ببینیش

-         همین طوره...

خدا حافظی می کنم و دومرتبه گاز موتور رو می گیرم... صدای زنگ مبایل،یه کناری پارک می کنم تا مبایل رو جواب بدم

-         الو

-         الو سلام...چطوری بابا

یکی از دوستای همسرمه   -  سلام خوبی؟

-         هرچقدر خوب باشم از تو بهتر نیستم...مبارک باشه بابا لنگ دراز،کجایی ؟ تو بیمارستانی؟ دخملت خوبه؟ جمیل خوبه؟ دخملت مو داره یا کچله؟ شکله توست یا جمیل ؟ خدا کنه دماغش به جمیل نره؟ گوشاش هم به تو نره! چییه مثه آینه خاور! چرا حرف نمی زنی؟ از خوشحالی زبونت بند اومد؟

-         ماشاا... تو که امون نمی دی؟ هم بچه خوبه هم مامانش  واسه کسب اطلاعات بیشتر یه تاکسی بگیر وتشریف بیار بیمارستان

-         وای چه بابای بد اخلاقی... اومدم. راستی کدوم بیمارستان بود؟

وای این گل که خراب شد! دوباره موتور رو روشن می کنم و ... بازم صدای زنگ مبایل ،این دفعه مادربزرگمه

-         سلام ننه چطوری؟

-         سلام ننه خوبی؟ سلامتی؟ خانمت فارغ شد؟

-         بله نیم ساعت پیش، ساعت چهار و چهل وپنج دقیقه و.... ثانیه اش رو نمی دونم.یه دختر ناز...

-         خب مبارک باشه ننه ،خانمت چطوره راحت زایمان کرد؟

-         خوبه، راحت راحت که نه ، بیچاره از صبح درد  کشید تا...

-         الحمدا... امشب مرخص میشه؟

-         نه ننه امشب رو بستریه

-         کی .....(بوق بوق بوق)

-         الو...الو...انگار قطع شد برم که دیر شد...هندل موتور رو نزده موبایل دوباره زنگ خورد این دفعه یکی از رفقای خودمه ،خودش دوهفته پیش بابا شد یه پسر خوشگل...

-         تبریک می گم ، دخترت پسره یا دختر؟

-         هه هه خندیدم...دختره شوهرش هم نمی دم التماس نکن ... ببین من بدجام نمی تونم باهات صحبت کنم بعد تماس می گیرم.

سوار شدم و راه افتادم ،پونصد متر جلوتر موتور خاموش شد...چی شده بله بنزین تموم کردیم...عجب بدشانسی آوردم ،بدشانسی چیه؟ باید حواسم به باک می بود از صبح تا حالا کلی باهاش این ورو اون ور رفتم ...روز سختی بود صبح زود که رفتیم بیمارستان به خواسته دکتر یکی دوساعتی با جمیل تو محوطه بیمارستان تاب خوردیم تا زایمان راحت تر انجام بشه ساعت هشت صبح جمیل رفت به اتاق زایمان و تا نزدیک های پنج زایمان طول کشید ما هم پشت در دعا می خوندیم ونذر ونیاز می کردیم...تو این فاصله ده یازده تا زائو بچه شون رو به دنیا آوردند و رفتند اما  کوچولوی ما انگار زیاد مایل نبود پا به این دنیا بذاره...زایمان بیشتر از اون که فکر می کردیم طول کشید ما انتظار می کشیدم و جمیل درد می کشید صداش می اومد...کلی کار داشتم مهمتر از همه باید می رفتم دنبال بیمه بستری پس از بیمارستان زدم بیرون ورفتم کارای بیمه رو انجام بدم وقتی برگشتم هنوز جمیل فارغ نشده بود ...بازم باید صبر می کردیم تا بالاخره پرستار مژده به دنیا اومدن دخترنازم رو داد و به رسم معمول پدر بچه باید مژده گانی می داد که داد بعد از مدتی همون پرستار تخت جمیل وآیه رو هل داد واز اتاق خارج کرد وبه سمت بخش برد ...احساس یک پدر در اولین لحظه دیدارفرزندش وصف نشدنییه فقط باید بگم تو اون لحظه پی به یکی دیگه از نشانه های رحمت ومغفرت خداوند بردم...کل خستگی روز از تنم در رفته بود انگار که بال درآورده بودم واسه پریدن تا هفت آسمون اما قبلش باید یه دسته گل می گرفتم زدم بیرون و...اه حالا اگه یکی پیدا شد یه استکان بنزین به ما بده، بله دیگه بنزین لیتری صدتومنه،گرونه...صبرکنید یه موتوری وایساد.آقا یه کم بنزین...خدا براش خوب بخواد کارم رو راه انداخت.راه افتادم و بالاخره رسیدم دسته گل رو برداشتم و رفتم تو بخش دسته گل که چه عرض کنم دیگه گلی نمونده بود.تو بخش بستری مامان جمیل رو دیدم وحال جمیل و آیه رو ازش پرسیدم،خوب بودند .راستش رو بخوای یه کم از دستش ناراحت بودم ،ناراحتیم برمی گشت به چند ساعت پیش پشت اتاق زایمان .وقتی جمیل درد زایمان رو تحمل می کرد وصداش به گوش ما می رسید مامان جمیل از روی حساسیت  مادرانه منو سرزنش می کرد که چرا دخترش رو واسه زایمان به یه بیمارستان خصوصی نبرده بودم آخه دختر اولش(خواهر بزرگتر جمیل) بچه اش رو تو بیمارستان خصوصی به دنیا آورده بود ،چه حرفییه روزی بیستا بچه تواین بیمارستان به دنیا می اومد ...البته نگرانیش به جا بود اما من کمتر از اون نگران نبودم...رفتم داخل بچه رو آوردند و این بار بهتر دیدمش ٰاون لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.

حالا سه سال ازتاریخ 17 شهریور1387میگذره دختربابا امروز وارد چهارمین سال دلبریش می شه. می ذارمش جلو موتور تا بریم کیک تولد سفارش بدیم ...بچه ام چند ماهه که منتظره این روزه.گرفتن یه جشن تولد کوچولو کوچکترین کاریه که می تونم براش بکنم.راستی الان که داشتیم می رفتیم کیک سفارش بدیم بازم بنزین موتورم تموم شد!!!!

 

 





نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠


بیست تولز-

سرویس وبلاگ دهی صبا بلاگقالب و ابزار مهر اسکین

كد هاي زيبا سازي