گاه "نامه"اتاق کودک...

گاهی می نویسم...از کودک و برای کودک


سلام

ضمن تشکر فراوون  از دوستایی که اومدن و نظر گذاشتند.برنده رو اعلام می کنم:

دختر برفی با 6 مورد صحیح

تشویقتشویقتشویقتشویقهوراهوراهورا

اما .......

 





نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠



سلام

تصویر کودکی 25 نفر از مشاهیر ایران و جهان رو می بینید.هر کدام رو شناختید با ذکر شماره در قسمت نظرات بنویسید و در پست بعدی قدرت تشخیص خود رو بسنجید .

لبخندچشمکجایزه هم نداره!!!!!!!چشمکلبخند

 

 





نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠



ارتباط این فرد مشهور با خانواده ی مربوطه چطور است؟ آیا فلان هنرمند یا ورزشکار یا... برای همه مادر است و برای خانواده خود زن بابا؟ قضاوت با شما...دست به نقد دیدن این عکسها خالی از لطف نیست.

جواد رضویان و دختر گلش

 

 

امیر حسین رستمی و پسر خوشگلش

 

 شاه قهوه تلخ با ولیعهدش

 

 



ادامه مطلب


نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠



بالاخره جشن تولد آیه جون با یک شب تاخیر برگزار شد.دخترم امشب خیلی خوشحال بود...

ممنون از مهمونای امشب که به جشن ما گرمی و صفا دادن.ممون از عمه عاطفه که خیلی به زحمت افتاد.ممنون از باباجون محمد-مامان جون شهناز-مامان جون رقیه- آجی پریا- عمه عارفه-دایی اکبر و زندایی و دهتراشون- ممنون از عمو شهریار و...

وممنون از دوستای مهربون خودم در فضای مجازی که زحمت کشیدند وپیام گذاشتند ان شاا... تولد خودشون وبچه هاشون گل بیاریم براشون.

اما چندتا عکس از شب خوب آیه



ادامه مطلب


نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠



 آیه جان میلاد تو نشانه ای از پهنه بی کران لطف خداوند به ما بود.تولدت مبارک.بابا لنگ دراز

شاد باش!!!





نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠



یه دسته گل مریم خوشگل خریدم وسوار موتور می تازم، بگی نگی یه بادی می وزه و شاخ و برگ گل رو قلقلک می ده خدا کنه تا برسم دسته گل خراب نشه! ...یکی از دوستای قدیمی رو می بینم..."سلام"...موتور رو نگه می دارم.

-         سلام خوبی؟

-         خوبم الحمدا...خیر باشه با دست گل کجا میری؟

-         بیمارستان...راستش رو بخوایند امروز بابا شدم...

-         به به مبارک باشه...بابا تو کی ازدواج کردی که حالا بچه دار شدی؟

-         دیروز...

-         دیروز؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

-         آره انگار همین دیروز بود ...خب دیگه خاصیت عمر همینه که سال رو به روز می چسبونه

-         خب به سلامتی حالا دختره یا پسر؟

-         یه دختر ناز

-         مبارک باشه خدا حفظش کنه

-         ممنون

-         مزاحمت نشم می دونم دل تو دلت نیست ببینیش

-         همین طوره...

خدا حافظی می کنم و دومرتبه گاز موتور رو می گیرم... صدای زنگ مبایل،یه کناری پارک می کنم تا مبایل رو جواب بدم

-         الو

-         الو سلام...چطوری بابا

یکی از دوستای همسرمه   -  سلام خوبی؟

-         هرچقدر خوب باشم از تو بهتر نیستم...مبارک باشه بابا لنگ دراز،کجایی ؟ تو بیمارستانی؟ دخملت خوبه؟ جمیل خوبه؟ دخملت مو داره یا کچله؟ شکله توست یا جمیل ؟ خدا کنه دماغش به جمیل نره؟ گوشاش هم به تو نره! چییه مثه آینه خاور! چرا حرف نمی زنی؟ از خوشحالی زبونت بند اومد؟

-         ماشاا... تو که امون نمی دی؟ هم بچه خوبه هم مامانش  واسه کسب اطلاعات بیشتر یه تاکسی بگیر وتشریف بیار بیمارستان

-         وای چه بابای بد اخلاقی... اومدم. راستی کدوم بیمارستان بود؟

وای این گل که خراب شد! دوباره موتور رو روشن می کنم و ... بازم صدای زنگ مبایل ،این دفعه مادربزرگمه

-         سلام ننه چطوری؟

-         سلام ننه خوبی؟ سلامتی؟ خانمت فارغ شد؟

-         بله نیم ساعت پیش، ساعت چهار و چهل وپنج دقیقه و.... ثانیه اش رو نمی دونم.یه دختر ناز...

-         خب مبارک باشه ننه ،خانمت چطوره راحت زایمان کرد؟

-         خوبه، راحت راحت که نه ، بیچاره از صبح درد  کشید تا...

-         الحمدا... امشب مرخص میشه؟

-         نه ننه امشب رو بستریه

-         کی .....(بوق بوق بوق)

-         الو...الو...انگار قطع شد برم که دیر شد...هندل موتور رو نزده موبایل دوباره زنگ خورد این دفعه یکی از رفقای خودمه ،خودش دوهفته پیش بابا شد یه پسر خوشگل...

-         تبریک می گم ، دخترت پسره یا دختر؟

-         هه هه خندیدم...دختره شوهرش هم نمی دم التماس نکن ... ببین من بدجام نمی تونم باهات صحبت کنم بعد تماس می گیرم.

سوار شدم و راه افتادم ،پونصد متر جلوتر موتور خاموش شد...چی شده بله بنزین تموم کردیم...عجب بدشانسی آوردم ،بدشانسی چیه؟ باید حواسم به باک می بود از صبح تا حالا کلی باهاش این ورو اون ور رفتم ...روز سختی بود صبح زود که رفتیم بیمارستان به خواسته دکتر یکی دوساعتی با جمیل تو محوطه بیمارستان تاب خوردیم تا زایمان راحت تر انجام بشه ساعت هشت صبح جمیل رفت به اتاق زایمان و تا نزدیک های پنج زایمان طول کشید ما هم پشت در دعا می خوندیم ونذر ونیاز می کردیم...تو این فاصله ده یازده تا زائو بچه شون رو به دنیا آوردند و رفتند اما  کوچولوی ما انگار زیاد مایل نبود پا به این دنیا بذاره...زایمان بیشتر از اون که فکر می کردیم طول کشید ما انتظار می کشیدم و جمیل درد می کشید صداش می اومد...کلی کار داشتم مهمتر از همه باید می رفتم دنبال بیمه بستری پس از بیمارستان زدم بیرون ورفتم کارای بیمه رو انجام بدم وقتی برگشتم هنوز جمیل فارغ نشده بود ...بازم باید صبر می کردیم تا بالاخره پرستار مژده به دنیا اومدن دخترنازم رو داد و به رسم معمول پدر بچه باید مژده گانی می داد که داد بعد از مدتی همون پرستار تخت جمیل وآیه رو هل داد واز اتاق خارج کرد وبه سمت بخش برد ...احساس یک پدر در اولین لحظه دیدارفرزندش وصف نشدنییه فقط باید بگم تو اون لحظه پی به یکی دیگه از نشانه های رحمت ومغفرت خداوند بردم...کل خستگی روز از تنم در رفته بود انگار که بال درآورده بودم واسه پریدن تا هفت آسمون اما قبلش باید یه دسته گل می گرفتم زدم بیرون و...اه حالا اگه یکی پیدا شد یه استکان بنزین به ما بده، بله دیگه بنزین لیتری صدتومنه،گرونه...صبرکنید یه موتوری وایساد.آقا یه کم بنزین...خدا براش خوب بخواد کارم رو راه انداخت.راه افتادم و بالاخره رسیدم دسته گل رو برداشتم و رفتم تو بخش دسته گل که چه عرض کنم دیگه گلی نمونده بود.تو بخش بستری مامان جمیل رو دیدم وحال جمیل و آیه رو ازش پرسیدم،خوب بودند .راستش رو بخوای یه کم از دستش ناراحت بودم ،ناراحتیم برمی گشت به چند ساعت پیش پشت اتاق زایمان .وقتی جمیل درد زایمان رو تحمل می کرد وصداش به گوش ما می رسید مامان جمیل از روی حساسیت  مادرانه منو سرزنش می کرد که چرا دخترش رو واسه زایمان به یه بیمارستان خصوصی نبرده بودم آخه دختر اولش(خواهر بزرگتر جمیل) بچه اش رو تو بیمارستان خصوصی به دنیا آورده بود ،چه حرفییه روزی بیستا بچه تواین بیمارستان به دنیا می اومد ...البته نگرانیش به جا بود اما من کمتر از اون نگران نبودم...رفتم داخل بچه رو آوردند و این بار بهتر دیدمش ٰاون لحظه رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.

حالا سه سال ازتاریخ 17 شهریور1387میگذره دختربابا امروز وارد چهارمین سال دلبریش می شه. می ذارمش جلو موتور تا بریم کیک تولد سفارش بدیم ...بچه ام چند ماهه که منتظره این روزه.گرفتن یه جشن تولد کوچولو کوچکترین کاریه که می تونم براش بکنم.راستی الان که داشتیم می رفتیم کیک سفارش بدیم بازم بنزین موتورم تموم شد!!!!

 

 





نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠



اولای تابستان با سلام وصلوات یک مشت بذر سبزی خوردن پاشیدم تو باغچه نیم متری حیاط خونه و آبشون دادم. ازاون روز به بعد مراقبت ها شروع شد ،روزی چند بار به باغچه سر زدم تا اولین جوونه های رویش سبزی ها رو ببینم  ودیدم .حس خوبی بود ،این حاصل دست منه...کار منه اراده ی منه و هدایت اون بزرگ بالایی... دست ودلم واسه سبزی ها می لرزید.کسی روشون پا نذاره! چیزی روش نیافته! کلاغا نخورندشون! و کلی دلواپسی واسه  نیم متر باغچه و یک مشت بذر که حالا سبز و شکیل خودنمایی می کردند.دوستشون داشتم ،مگه میشه گل وگیاه رو دوست نداشت ؟ گل؟ گیاه؟ سبزی؟ مگه میشه دوستشون نداشت؟ مگه میشه بشون دل نداد؟ مگه دلی که سبز نباشه وسبزی رو نفهمه دله؟ گذشت وگذشت تا جایی که سبزی ها کم کم قابل برداشت شدند.چه عطر وبویی چه رنگ و رویی !چقدر زیبا وپاک... موقع برداشت بود برداشت یعنی پاداش یعنی حاصل رنج ،یعنی... با ظرافت دونه دونه سر شاخه ها رو چیدم،توی سبد گذاشتم،به آب زدم و سر سفره بردم .سبزی های من تو سفره سروری می کردند ،دلبری می کردند و من ....هنوز از اون نیم متر باغچه سبزی می چینم.

یک مهمون ناخونده

همزمان با رشد سبزی ها، متوجه یه جوونه نا جنس شدم .سبزیهایی که من کاشته بودم ریحون بود و مهمون ناخونده باغچه گوجه! نمی دونم بذر گوجه چطور سر از باغچه کوچولوی من در آورد! به هر حال نه پسش زدم نه ریشه کنش کردم،نگه اش داشتم تا در کنار ریحونا رشد کنه و بالا بیاد .جوونه گوجه بالا اومد و بالا اومد تا شد یه بوته ،بوته بالا اومد وبالا اومد تا گل کرد....مهمون باغچه ما به زودی میوه می داد میوه ای که اول سبز و بعد قرمز میشه .خوشحال بودم و از باغچه کوچیکم اذت می بردم تا یه روز که متوجه شدم بوته گوجه از وسط شکسته و خم شده رو زمین، خیلی دلم سوخت ، غصه ام شد بیچاره بوته گوجه چندتا گل و غنچه داشت ... حیف بود که ریشه اش از آب و خاک و سبزینه هاش از اکسیژن باغچه محروم بمونه .بوته هنوز سبز بود وسبزی نشونه ی حیاته ، باید کاری می کردم نمی تونستم بی تفاوت ازش بگذرم دو قسمت ساقه رو که تا حد کمی به هم وصل بودند رو کنار هم گذاشتم و با یک تیکه نایلون بستم و دلم و دادم به کرم خداوند تا بوته دوباره جون بگیره......

تلاش من نتیجه داد و بوته گوجه دوباره جون گرفت . فهمیدم  ازم راضی و مچکره ، از شادابی گلای کوچیکش فهمیدم .مسرورم از اینکه جون دوباری به بوته ی یک "گیاه" دادم

حس یک باغبان

حالا حس باغبانی که با عشق و علاقه می کارد، می دارد و بر می دارد رو به وضوح درک می کنم. درک می کنم که باغبان چقدر از شکستن،خراشیدن و خشکیدن درختش می رنجد. می فهمم .شادی و شعفش پس از برداشت و رنجش و دردش رو پس از فاسد شدن محصول، می فهمم.

تناسب!؟

 

 





نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠



 

"بمون خونه آیه رو تر وخشک کن!اون هنوز کوچیکه به توجه من وتو نیاز داره" این امر حکیمانه و مردانه رو بنده خطاب به مامان آیه فرمودم.ماجرا از اینجا شروع میشه که مامان آیه که همسر بنده باشه قبل از وصلت میمون ومبارکش با بنده شاغل بود و به قول معروف دستش تو جیب خودش. "کور از خدا چی می خواد دو چشم بینا "مگه بده زن کمک خرج مرد باشه ؟ نه ! اما با تشریف فرمایی سرور گرامی ما آیه خانم کار کردن مامان منتفی شد تا الان که آیه جان داره سه ساله میشه و وقتشه کم کم بره مهد کودک اینجوری واسه مامانش فرصتی پیش می یاد تا کار کنه فکر نکنید واسه پولش می گم (مرد خونه وظیفشه نون در می یاره).نه! جنبه ی سرگرمیش مد نظرمه بالاخره اونم تنهایی تو خونه حوصله اش سر میره.

 زن و مادرامروز با توجه به پیشی گرفتن مدرنیته از یک سری سنتهای غلط  با توجه به شرایط سخت زندگی مجبوره پا به پای مردش کار کنه و این مسئله شاید در مواقعی مانع توجه و رسیدگی مادران به فرزندان و زنان به شوهران بشه (عرض کردم ممکنه!) شاید بدونید که بنده گه گاهی توی مهد کودکا واسه بچه ها برنامه اجرا می کنم اونجا از مخاطب شش ساله دارم تا یک ماهه! بله یک ماهه...البته ایشون موقع اجرای برنامه من خواب تشریف دارند .برام خیلی سخته که نوزاد یک ماهه رو با اون شرایط جدا از مامانش تو مهد کودک ببینم.نمی دونم کار مادر اون بچه اونقدر مهم و حساس هست که بخاطرش بیشترین ساعت روز رو از پاره ی تنش دور باشه.نمی خوام قضاوت کنم چون بلد نیستم اما شاید اون مادر مجبور به این امره وگر نه...بگذریم چیزی که مدتی توجه ام رو به خودش جلب کرده مادران کار از نوع کار بازیگرییه اونم بازیگزی در سطح اول سینمای جهان (هالیوود)اونم بازیگرای درجه یک یا همون سوپر استارا.تصورش رو بکنید یک زن بازیگر بیشترین چیزی که براش مهمه حفظ استیل وفیزیک بدنی مناسبشه واسه اینکه تو اوج بمونه و از گردونه استارا بیرون نپره. در برداشت اول این زن چرا باید ازدواج کنه؟ آقا بالا سر می خواد؟ آینه ی دق می خواد؟ یا....حالا برفرض هم که ازدواج کرد بچه می خواد چیکار ؟ بابا شاید زد سه قلو باردار شد اون وفت که کاسه وکوزه ی این استار کپه. نه عمو  قدرت عشق و حس مادر بودن ماورای این گمانه زنی هاست.نمونه عینی اون رو تو صفحه ی مادران کار اتاق کودک بخونید(حتما بخونید/نمونه ها غربی.شرقی.شمالی.جنوبی.شمال غربی.جنوب شمالی و...)





نویسنده : بابا لنگ دراز ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
کلمات کلیدی :مادران کارمند و کلمات کلیدی :مهد کودک و کلمات کلیدی :حس مادری


بیست تولز-

سرویس وبلاگ دهی صبا بلاگقالب و ابزار مهر اسکین

كد هاي زيبا سازي